ذبيح الله صفا
192
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
احوال او تفرّس مىكرد و اگر در او استعدادى مىيافت بتربيتش همّت مىگماشت و اگر استعداد او را از مقام خود فراتر مىديد او را بشيخى كاملتر راهبرى مىكرد و گاه هم تربيت او را بر عهدهء شاگردان مستعد خود مىنهاد و اين امر در خانقاهها عموميّت داشت . اگرچه در لزوم ارشاد سالك زير دست شيخى كامل ترديد جايز نبود ، با اينحال گاه ممكن بود كه از پيران رفته و از مددهاى روحانى آنان تربيت يافت . مثلا بو الحسن خارقانى مدّعى بود كه از بايزيد تربيت روحانى گرفته و بهاء الدين نقشبندى دعوى داشت كه از خواجه عبد الخالق غجدوانى در غيب تربيت يافته است « 1 » . بر رويهم بايد دانست كه مشيخت در نظر صوفيان يك نوع مأموريت الهى بود نه امرى عادى كه از همه كس ساخته باشد . باخرزى شيخ را واصلى مىداند كه « او را بازمىفرستند به جهت تكميل ديگران عن اذن الهى و بصيرة تامة و هذا مرشد الحقيقى و الداعى الى سواء السبيل . و مراد از شيخ اينچنين كس است كه بالهام الهى بتربيت مريدان و ارشاد ايشان مشغول گردد » « 2 » . نشان چنين كسى « آنست كه بخواطر عارف باشد يعنى خاطر نفسى و شيطانى و ملكى و ربانى را بداند و تميز داند كردن و به آن اصلى كه خواطر ازو منبعث مىشود عارف باشد و حركات ظاهر او را بداند و علل و امراضى كه نفس را از صحت وصول به عين الحقيقة صارف و مانع مىآيد به آن عالم و عارف باشد و داروهايى كه اين امراض نفس را زايل مىكند بداند و اعيان اين ادويه [ را ] شناسا باشد يعنى كه برأى العين آن را ديده باشد و خود استعمال كرده نه آنكه شنيده باشد و ياد گرفته . . . ، همچنين نيز شيخ مىبايد كه صاحب ذوق باشد و راه ديده . . . و شيخ را مىبايد قوهء دين انبيا باشد و تدبير اطبا و سياست ملوك ، و به زمان استعمال ادويه و مزاج مريد هم عارف باشد و بعوايق و علايق خارجى كه مشوش حال مريد است هم عارف باشد » « 3 » .
--> ( 1 ) - نفحات الانس چاپ هند ص 275 و 345 . ( 2 ) - اوراد الاحباب و فصوص الآداب نسخهء عكسى كتابخانهء مركزى دانشگاه ورق 103 a . ( 3 ) - ايضا ورق 103 b .